تازه ییلینگز قوتلی بولسن

86 ساکشو بسته آماده ی آماده منتظره تا پنجشنبه بیاد،داشتن میگفتن واس ساعت 9:18:19 بلیط داره !امروزبا 87 تو باغ یه جلسه داشتن که توش 86 همش از تجربه هاش میگفته و 87 فقط گوش میداده!87 رو فقط نصیحت میکرده که وقتی اومدی مهربون باش! با کسی بد نباش!گفته درست سال قبل من جای تو بودم و 85 جای من!85 هم خیلی منو نصیحت کرد اما من گاهی شیطونی کردم و نصیحتاشو فراموش کردم .فقط اینو میخوام بگم حالا که وقت رفتن و خداحافظیم رسیده خیلی خیلی پشیمونم از اینکه گاهی آدما رو اذیت کردم و هر کدومشون از من کنار خاطره های خوبشون ،خاطره های بد هم دارن.ازت میخوام که شیطون نباشی و آدما رو سربه سر نذاری ناراحتشون کنی!من به 85 قول نداده بودم اما ازت میخوام که بهم قول بدی!87 یه خورده من و من میکنه که اگه نتونم چی؟86 این دفعه با قاطعیت گفته تو هم یه روزی رفتنی هستی نذار ازت خاطره ی بد داشته باشن به خدا پشیمون میشی..............(همه ی اینا رو گلای باغ یواشکی شنیدن)................. مژدگانی گلا یادتون نره آخه میگن 87 آخر سر قول داده که واسه همه خاطره های خوب خوب و شیرین داشته باشه.



نمی دونم چرا هر چی صحنه ی دل آزار و تکان دهنده تو دنیا هست جلو چشای من سبز میشه.انگار همه ی صحنه های بد منتظر میشینن تا من برسم و مشاهده کنم و بعدشم تا هزار روز فکر!
مثلآ همین امروز همینکه در تاکسی رو باز کردم تا پیاده شم درست جلو بیمارستان بود صدای گریه و فریاد رو شنیدم و تازه مجبور شدم منم از بین اون همه خانم که گریه شون باصدای دایزام دایزام و یه سری عبارات غمگین و مبهم همراه بود و داشتن سوار ماشیناشون میشدن رد شم.لحظه ی سختی بود .

یه چیز دیگم ته دلم سنگینی میکنه اما مربوط به موضوع بالا نمیشه .خیلی دوس دارم تعریف کنم چیکار کنم نمیشه خوب(البته مثل پست قبلیم فکرای بدبد نکنین)!کاش میتونستم بگم تا حداقل خودم خالی شم.

وااااااااااااااااای !امروز حدود 10 ،9:30 واسم خاموشی زده بود مامان.واس شبای قبل 11 بود و شوخیم نبود یه اخطار جدی از سمت مامان و بابا.نمی دونم چرا چشای اونام شبایی رو میبینن که من یه خورده دیر می خوابم .اکثرآ خودم واس خودم زودخاموشی میزنما اما حیف که اونا این زودا رو نمیبینن.

مامان گلم بابای گلم در هر حال دوستتون دارم فداتون میشم حتی اگه واسم ساعت 7شب هم خاموشی بزنین.


خدایا تا کدامین دم چشمانم طول این جاده را ببارند؟گرچه دیروز ابرها هم طاقت چشمان اشکبار مرا نداشتند و باهم گریستند.خدایا دیگر بس است...

پرواز را به خاطر بسپار

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب میکشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است ....

هدیه

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

این جهان پر از صدای پای مردمانیست که همچنان که

تورا میبوسند

در ذهن خود طناب دار تو را میبافند