نمی دونم چرا هر چی صحنه ی دل آزار و تکان دهنده تو دنیا هست جلو چشای من سبز میشه.انگار همه ی صحنه های بد منتظر میشینن تا من برسم و مشاهده کنم و بعدشم تا هزار روز فکر!
مثلآ همین امروز همینکه در تاکسی رو باز کردم تا پیاده شم درست جلو بیمارستان بود صدای گریه و فریاد رو شنیدم و تازه مجبور شدم منم از بین اون همه خانم که گریه شون باصدای دایزام دایزام و یه سری عبارات غمگین و مبهم همراه بود و داشتن سوار ماشیناشون میشدن رد شم.لحظه ی سختی بود .
یه چیز دیگم ته دلم سنگینی میکنه اما مربوط به موضوع بالا نمیشه .خیلی دوس دارم تعریف کنم چیکار کنم نمیشه خوب(البته مثل پست قبلیم فکرای بدبد نکنین)!کاش میتونستم بگم تا حداقل خودم خالی شم.
وااااااااااااااااای !امروز حدود 10 ،9:30 واسم خاموشی زده بود مامان.واس شبای قبل 11 بود و شوخیم نبود یه اخطار جدی از سمت مامان و بابا.نمی دونم چرا چشای اونام شبایی رو میبینن که من یه خورده دیر می خوابم .اکثرآ خودم واس خودم زودخاموشی میزنما اما حیف که اونا این زودا رو نمیبینن.
مامان گلم بابای گلم در هر حال دوستتون دارم فداتون میشم حتی اگه واسم ساعت 7شب هم خاموشی بزنین.
مثلآ همین امروز همینکه در تاکسی رو باز کردم تا پیاده شم درست جلو بیمارستان بود صدای گریه و فریاد رو شنیدم و تازه مجبور شدم منم از بین اون همه خانم که گریه شون باصدای دایزام دایزام و یه سری عبارات غمگین و مبهم همراه بود و داشتن سوار ماشیناشون میشدن رد شم.لحظه ی سختی بود .
یه چیز دیگم ته دلم سنگینی میکنه اما مربوط به موضوع بالا نمیشه .خیلی دوس دارم تعریف کنم چیکار کنم نمیشه خوب(البته مثل پست قبلیم فکرای بدبد نکنین)!کاش میتونستم بگم تا حداقل خودم خالی شم.
وااااااااااااااااای !امروز حدود 10 ،9:30 واسم خاموشی زده بود مامان.واس شبای قبل 11 بود و شوخیم نبود یه اخطار جدی از سمت مامان و بابا.نمی دونم چرا چشای اونام شبایی رو میبینن که من یه خورده دیر می خوابم .اکثرآ خودم واس خودم زودخاموشی میزنما اما حیف که اونا این زودا رو نمیبینن.
مامان گلم بابای گلم در هر حال دوستتون دارم فداتون میشم حتی اگه واسم ساعت 7شب هم خاموشی بزنین.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 22:15 توسط آیرا
گریه نمی کنم..!