خدایا شکرت.

 

 

 

دعا کنید.

 

 

 

 

<<هوالشافی>>

 

خدایم از ته ته ته ته دلم میگم:

همه چیزو با خوبی و سلامتی و امید بگذرون.

 

 

عیدتون مبارک

*سلام

روز اول عید فرصت آپدیت پیدا کردم و کلی تایپ کردم ولی نمیدونم سایتایی که رو میز کارم باز بودن ویروسی بودن یا کامپیوتر از قبل ویروسی بود که همشون پرید و هر چی که باز بود کلوز شد.نوشته بودم عیدتون مبارک الانم عیدتون مبارک البته با تاخیر.بعدشم از رفتنم به آرامگاه نوشته بودم.کاری پیش اومده بود که با بابا رفته بودم سمت پل آخوند آباد.دلم هوای عزیزای اون دنیاییمو کرده بود!به بابا گفتم میبری آرامگاااااااااااه؟بابا هم که انگار از قبل منتظر پیشنهاد من بود و بدون چون وچرا رفت! قبلآ یادمه که یه بار با اصرار رفته بودم(در کل علتشو نمیدونم ولی چندان موافق رفتنم نبودن).اول از همه رفتیم پیش خاله جون مهربونم که امکان نداشت وسیله ای بخرم و تو راه  اول نرم به خاله نشون ندم!وقتی اسمشو  رو سنگ دیدم داغوووووون شدم.جاتون خالی گریه ای کردم که سبک سبک شدم!نشستم کنارش!اولین کسی بود که رفته بودم عیددیدنیش !خیلی نشستم اما اینبار از اسکناس نوی 50 تومانی (عیدی)خبری نبود.اشکام دست خودم نبود و اونقدر گریه کردم که نایی واسم نموند.البته دروغ نگم هم دلتنگ عزیزام شده بودم هم دلم گرفته بود از ناجوانمردیای دنیای امروز .کلآ دلم هوس 10و15 سال پیش رو کرده بود!وفات قدر گیجه ی77! همین دیروز بود که داشتیم سرود ترکمنی دهه فجر رو با چارقد و لباس ترکمنی با اشک از دست دادنش تو مدرسه تمرین میکردم.بعد سرزدن به چند آشنای دیگه یهو چشم افتاد به اسم استاد گرانقدر زبانم که از لحن درس دادنش خوشم میومد و آخرین جلسه ی تدریسشون هم باما بود و قرار بود جلسه ی بعدش امتحان بگیرن که جلسه ی بعدی در کار نبود! صداشون همین الان هم تو گوشمه!بابا رو نگه داشتم و سر مزار ایشون هم فاتحه ای خوندیم.سال وفات82! همیشه فکر میکردم شب که بشه میترسم وارد آرامگاه بشم ولی اذان مغرب رو هم گفته بودن و دلم نمی خواست اونجا رو ترک کنم.مگر نه اینکه همه ی ما اون هم اگر خدا قسمت کنه خونه ی آخرمون اونجاست!منزلگاه نهایی ما اونجاست ولی چرا این همه بدی میکنیم؟تو راه برگشت به این رسیدم قدر همه چی رو وقتی از دستشون میدیم میدونیم!کاش مامان بزرگ قانع و خوبم و بقیه خاله جونمها هم اینجا بود و حداقل هر از گاهی میرفتم سر مزارشون!و دلم بیشتر آرام میگرفت!اومدم خونه وتا فردا صبحش خوابیدم چون حالی برام نمونده بود.وقتی برمیگشتم دعا کردم که خدایا امشب عزیزامو به خوابم بیار اما نیومدن! اونروز به مامان میگم:"ماماااااااان من یعنی اینقد بدم یا اینقد از من بدشون میاد که خواب هیشکدومشونو نمیبینم؟از چند سال پیش فقط یکی دو بار نا واضح و لحظه ای دیدمشون!"مامان میگه"ما هم واضح و طولانی نمیبینمشون".اما لااقل تعداد دیدنشون زیاده!گاهی وقتا شک میکنم به خودم که شاید دل من پاک نباشه یا اینکه دوستم ندارن.روحشون شاد و یادشون گرامی.

نكند لحظه آخر به خود آييم
كه اي كاش غزل مي گفتيم
و به حسرت بنشينیم

كه اي كاش گل سرخ به هم می داديم؟72