روزها شدن ماه ها،ماه ها شدن فصل ها،فصل ها شدن سالها ورفتم خونه عمه،نه اینکه نمی رفتم اما خوب شرایط ایجاب میکرد که دیگه مث سابق زیاد نرم مثلآ همه دختر عمه ها گلین شده بودن و هر کدوم سر خونه زندگی خودشون رفته بودن و واسه موندن نمیرفتم.
اینبار عروسی پسر عمه بود و جاتون خالی خیلی خوش گذشت.

یاد دوران ابتدایی افتادم که عروسی بقیه بچه های عمه بود،با اینکه هوا گرم و آزار دهنده بود اما انصافآ خیلی خوش گذشت. اکثر خاطره های دوران کودکیم دوباره مرور شدن.

اونجا چند تا دوست داشتم که هر وقت میرفتم با هم بودیم .خاطره خیلی عوض شده بود جوری که نشناختمش!!واقعآ جای تعجب داشت که نشناختمش!چندین سال گذشته بود که ندیده بودمش شاید بیشتر از 10 سال! روابطمون مث قبل فقط خیلی کوتاه بود.بهاره اینا هم که از اونجا رفته بودن و عروسی هم نیومد و یه خورده اوضاع با قبل فرق داشت.فرشته رو اما خیلی خوب شناختمش اصلآ عوض نشده بود.
خونه جدید عمه رو هم ندیده بودم که دیدم اما اونجا احساس غریبگی میکردم آخه من تو خونه قدیمیه خاطره هام رو داشتم تو عروسیا و مناسبتا.
به خاطر همینم بیشتر وقت رو تو خونه چوبی گذروندم پیش عمه کنار صندوقچه.


و بین خودمون نشستم کادوهایی که خانما میاوردن رو تو دفتر یادداشت کردم هر وقتم در میرفتم عمه دوباره صدام میزد.

خلاصه جاتون خالی عالمی داشت پیش کلی مامان بزرگ نشستن و تماشای حرف زدنای قشنگشون.(منم دلم مامان بزرگ میخواد).یهو از بس وقت شام شلوغ شد دوونچگا تموم شدن و من هم یه خورده دودم.(dudem).عمه از بس خسته بود از هر چند تا یکی رو میگفت خیلی هم قشنگ میگفت مثلآ میگفت بنویس : گامیشلی فلان یگن زن فلانی یا میگفت فلانینگ آختیقی چافاقلی منم مینوشتم نوه ی فلانی-چپاقلی.
خلاصه هیچی دیگه
بهم خوش گذشت.اما خداییش اونجا تو آرزوی یه چی موندم که تو محوطه ی عروسی آورده بودن و میفروختن.
نوشمک!