گاهی وقتا نمیدونم زمان تند میگذره یا کند! هم میشه گفت:

+یه سال شده؟؟!! وای چه سریع گذشته!به سرعت برق و باد شده یه سال!

و هم

+اووووووووووووا،این همه وقت گذشته! تازه شده یه سال؟!

فردا دقیقآ میشه یه سال،دقیقآ یادمه پارسال فردا میشد سه شنبه !

با کوله باری از آموخته ها و تجربیات و دانسته ها تو زمینه های مختلف!



سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

 

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه برکه گرفت...


عروسی و یاد بچگیهام

روزها شدن ماه ها،ماه ها شدن فصل ها،فصل ها شدن سالها ورفتم خونه عمه،نه اینکه نمی رفتم اما خوب شرایط ایجاب میکرد که دیگه مث سابق زیاد نرم مثلآ همه دختر عمه ها گلین شده بودن و هر کدوم سر خونه زندگی خودشون رفته بودن و واسه موندن نمیرفتم.
اینبار عروسی پسر عمه بود و جاتون خالی خیلی خوش گذشت.

یاد دوران ابتدایی افتادم که عروسی بقیه بچه های عمه بود،با اینکه هوا گرم و آزار دهنده بود اما انصافآ خیلی خوش گذشت. اکثر خاطره های دوران کودکیم دوباره مرور شدن.

اونجا چند تا دوست داشتم که هر وقت میرفتم با هم بودیم .خاطره خیلی عوض شده بود جوری که نشناختمش!!واقعآ جای تعجب داشت که نشناختمش!چندین سال گذشته بود که ندیده بودمش شاید بیشتر از 10 سال! روابطمون مث قبل فقط خیلی کوتاه بود.بهاره اینا هم که از اونجا رفته بودن و عروسی هم نیومد و یه خورده اوضاع با قبل فرق داشت.فرشته رو اما خیلی خوب شناختمش اصلآ عوض نشده بود.
خونه جدید عمه رو هم ندیده بودم که دیدم اما اونجا احساس غریبگی میکردم آخه من تو خونه قدیمیه خاطره هام رو داشتم تو عروسیا و مناسبتا.
به خاطر همینم بیشتر وقت رو تو خونه چوبی گذروندم پیش عمه کنار صندوقچه.


و بین خودمون نشستم کادوهایی که خانما میاوردن رو تو دفتر یادداشت کردم هر وقتم در میرفتم عمه دوباره صدام میزد.

خلاصه جاتون خالی عالمی داشت پیش کلی مامان بزرگ نشستن و تماشای حرف زدنای قشنگشون.(منم دلم مامان بزرگ میخواد).یهو از بس وقت شام شلوغ شد دوونچگا تموم شدن و من هم یه خورده دودم.(dudem).عمه از بس خسته بود از هر چند تا یکی رو میگفت خیلی هم قشنگ میگفت مثلآ میگفت بنویس : گامیشلی فلان یگن زن فلانی یا میگفت فلانینگ آختیقی چافاقلی منم مینوشتم نوه ی فلانی-چپاقلی.

خلاصه هیچی دیگه بهم خوش گذشت.اما خداییش اونجا تو آرزوی یه چی موندم که تو محوطه ی عروسی آورده بودن و میفروختن. نوشمک!

سلام
اين صرفآ يه آپ هستش نه چيز ديگه فقط خواستم صفحه ي غمگين قبلي بره.

یه یادداشت تو یه صبح جمعه ی تابستونی

گاهی وقتا آدم با اینکه دور و برش پر حوادث شاده باز احساس ناشادی میکنه چرا؟چون به تنوع احتیاج داره،حالا این تنوع میتونه هر چی باشه.حتی میتونه یه سفر باشه ،یه جا که افکار مزاحم رو ایست بدن و تنها بذارن خودت رد شی ولی خوب نمیشه  آخه افکار همیشه باهات هستن و جزئی از وجودت!.یه جا که یک هفته ای به دور از دم و دستگاه و تجهیزات یه زندگی خیلی خیلی سنتی رو با دست خودت تجربه کنی.مثلآ صبح که بلند میشی به جای اینکه صبحونه ی اماده رو رو میز ببینی که چاییش با سماور گازی آماده شده و نونش هم باز با همین،سر صبح بری جنگل و هیزم جمع کنی و آتیش درست کنی و با یه کتری سیاه سیاه از دود آتیش و ناوا سو چاییتو آماده کنی و تو تنورهایی که بیرون درست کردن رو زمین(البته من فقط تو فیلمها دیدم) چورک یاپ!بعد فقط با یه پنیر محلی که اونم دیروز درست کردی و کار دست خودته یه صبحونه ی خوشمزه رو میل کنی و با سطل از چاه آب بیاری و ظرفا رو بشوری.دم دمای غروب عوض اینکه کانکت شی  بری صحرا و آزاد و رها از همه چیز دراز بکشی رو زمین و حتی غم این رو هم نداشته باشی که لباسات خاکی میشن.به اسمون صاف و پر از ستاره نیگا کنی! اول بشینی ستاره ها رو بشماری و بعدش یواش یواش و خود به خود تا آخر گنجایشت غرق معنویات شی...یهو ببینی صدای اذان صبح از اون دور دورها از تو آبادی میاد و سریع بلند شی و همونجا نمازتو بخونی برگردی کلبه و بعد صبحونه نه قبل صبحونه بری شیر بدوشی  و روز نو تو با شادی آغاز کنی...
یه هفته تموم شده و داری برمیگردی تو راه اولین چیزی که میبینی افرادی هستن که به خاطر منفعت خودشون حرمت های مابین رو شکستن و بعضآ تو قالب دوستی تو رو وسیله میذارن و به این ترتیب میخوان به خواسته هاشون برسن.در واقع تو این وسط شخصیت تو رو له کنن و وجودت رو نادیده بگیرن و با پررویی تمام نصفه نیمه به اهدافشون برسن!هر چند تو این راه تو هم از محبت های صوری بی نصیب نمونی اما عمق این خوبی ها تو چیزای دیگه خلاصه شده باشه !این نیز بگذرد ...بی خیال همه این بی ادبی ها و بی فرهنگی ها.



بگذار احساس نیز هوایی بخورد از این جمله خیلی خوشم میاد اما نمیدونم از کیه یا از کجا شنیدم.

بعد از یک هفته ی کاری منتظر جمعه بودم که صبح تا یه خورده دیرتر بخوابم اما برعکس شد و اصلآ خوابم نمیاد به فکرم رسید که بیام وبگردی و اول صبحم رو با نوشته های شما دوستان اغاز کنم.
                                                       
                                                                                                             روز جمعه تون پیروز