نمی دونم چرا همه ش وقتی دلم می گیره یادم میاد که به بهونه ی دلتنگیام هم که شده آپ کنم.البته یادم که هست دستم نمی رسه اما وقتی دلم میگیره به زور هم شده وقت پیدا میکنم که یه سر بیام تو دفترچه خاطرات اینترنتیم.اینم از آیرای بد که شادی هاش واس خودشه ،دلتنگیاش واس ما!الانم که طبق معمول جمعه ست و آیرا دلش گرفته.دل آیرا عصرای جمعه همیشه میگیره حالا اگه مثل امروز خواب بعدازظهر هم داشته باشه بدتر!این آیرا خیلی منو اذیت می کنه ،میدونه ها نباید عصرای جمعه خونه بشینه باز نشسته خونه و داره غر می زنه،هر چی هم بهش میگم :"پاشو دختر !برو پیش آیناز دلت واشه، میدونی از وقتی امتحانات تموم شده ندیدیش" اما کو گوش شنوا!با اینکه میدونم آینازشو خیلی خیلی دوس داره و دلش براش یه کوچولو شده.

راستی دیشب آهنگ پری ناز کوچولو رو گذاشتم تو وبلاگم.ان شاالله که شنیده باشین آخه گاهی به خاطر سرعت پایین اینترنت آهنگو نمی تونه پخش کنه.

یه چیز دیگه:از این به بعد وب منو میتونین با این آدرس هم ببینین.ممنون میشم دوستایی که لینک کردن با آدرس جدیدم لینک بدن.
http://www.ayra.coo.ir/

عکسی از مراسم عروسی ترکمنها

 

عکسی از تدارکات در منزل داماد قبل از رفتن به منزل عروس(قودا بولما)
طي مراسمي به نام "اولي قودا" یا"قودا بولما"خانواده داماد و اقوام و آشنایانشان براي عروس هدایایی شامل طلا و چارقد و یالیق (روسری نازک ترکمنی)و پیراهن و... همراه با نانها و شیرینی های سنتی ترکمن به نام بيشمه، قاتملاما، پتير،اگمگ و کله قند و...میبرند.این مراسم معمولآ قبل از کجاوه(عروس کشان)و یا همزمان با آن انجام میشود.

گاهی وقتا به پوچی می رسم.از دنیا سیر میشم.تمام هدفامو برا آینده بی اساس می بینم.فکر میکنم که چرا باید تو این دنیاباشم؟چرا بایدزندگی کنم؟چرا باید درس بخونم؟ وکلی چرا های دیگه.

توی دنیایی که هزارها رنگ داره،توی دنیایی که هزارها نابرابری داره،توی دنیایی که هزارها علامت سوال تو ذهنم سرگردانن و بی جواب موندن.دنیایی که هیچکی سرش تو لاک خودش،گرم کارای خودش نیست.

اصلآ این دنیا مناسب آدمایی مثل من نیست.واسه منی که نه گفتن تو ذاتم نیست.واسه منی که دوس ندارم کسی رو ناراحت ببینم. حالا اگه عامل ناراحتیشم من باشم دیگه بیا و ببین خودخوریای منو.البته ناگفته نماند که اصلآ قصد تعریف از خودم رو ندارم در واقع اینایی که دارم میگم تعریف نیستن نقطه ضعفامن.دوس ندارم حتی اونایی رو که کارشون دلخور کردن منه دلخور ببینم.

از چند وقت پیش تصمیم گرفته بودم که محکم و مستقیم بگم نه نمیتونم حالا طرف هر کی باشه.تصمیم گرفته بودم سنگدل باشم تا کمتر ضرر کنم.اما تا الان موفق نشدم و عملی نشده.

توی دنیایی که مهربونی تو کارش نیست من چرا باید مهربون باشم و یه چرای دیگه اینکه چرا بازم نمیتونم بی تفاوت باشم؟چرا نمی تونم حس انساندوستیمو کادوپیچش کنم بذارم کنار؟توی دنیایی که هیچکی حرف هیچکیو نمیفهمه و همه میخوان حرف خودشونو بنشونن زندگی معنایی نداره.

چرا وقتی خودمم میخوام بگم نه نمیتونم انجام نمیدم فرشته ی دنیات میاد میگه کوتاه بیا. زیاد وقتتو نمیگیره .براش انجام بده!اونوقت چه طوری میتونم به یه مادر بگم نه نمی تونم اصلآ نمیخوام که بتونم.

اما از این به بعد می خوام بگم نه.نمی تونم، انجام نمیدم،امکان نداره،نیست.از این به بعد می خوام نامهربون باشم و خودم زندگی کنم.پیش خودم گفتم بذار مردم هر چی فکر کنن،فکر کنن خودخواه شدم.وقتی از بزرگاش گرفته تا دختر بچه های ابتدایی بهت میگن مغرور اصلآ می خوام ثواب کنم که الکی لقب مغرور به کسی نسبت نداده باشن و گناهی مرتکب نشن.یقین دارم اگه بتونم این شیوه زندگی رو پیاده کنم موفق می شم و دنیا برام پر مفهومتر میشه.دیگه حتی یه بارم احساس پوچی نمیکنم و کلی از خودخوریام کم میشه.به نظرتون موفق میشم؟

 

کجایی آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا هر چی صدات میزنم هر چی داد میزنم از هیچ جا صدات نمیاد که بگی من اینجام عزیزم.چرا جواب نمیدی؟میدونی خیلی دلتنگتم؟چرا منو از دیدن چشای مهربونت محروم کردی؟دیگه صفای دلت رو واس کیا قسمت قسمت میکنی؟میدونی چند وقته که واسم نگفتی حتی نذاشتی من واست بگم!

الان درست ۱سال و ۹ماه و ۱۳روز و سه چهار ساعته که...

مگه نمیگفتی دوسم داری؟پس چرا رفتی؟چرا حتی نذاشتی ازت خداحافظی کنم؟راستشو بخوای همیشه فکر میکردم قصه ی رفتن واس ما نیست واس بقیه ست اما...

میدونم کار خداست.میدونم قسمت این بوده که بدون تو باشم اما گناه چشمای منتظر و اشکبار من چیه؟چی میشد تا آخر آخر بودی؟اصلآ چرا منو با خودت نبردی؟به خدا اذیتت نمی کردم.لواشک نمی خواستم.شکلات و پفکم نمی خواستم.همه کارامم خودم انجام می دادم حتی همه ی کاراتو...

کاش اون شب بد خاطره نمی اومد.میدونی اون شب از گریه ی زیاد داشت نفسم بند میومد؟میدونی اون شب همه ش منتظر معجزه ی خدا بودم که عزیزم رو دوباره بهم برگردونه؟میدونی دوس داشتم منم با خودت ببری؟میدونی لحظه ها جقدر سنگین بودن؟هستی من تو دنیا بودی...

دلم تنگ شده واس اینکه سرمو بذارم رو پاهات اونوقت نوازشم کنی و بگی چقد دوسم داری.دلم تنگ شده واس اون صدای قشنگت که میگفتی:"تور!قیز دیانینگ کان یاتیان دا در."

یادته کلاس اول که بودم چقد اذیتت میکردم میگفتم ماماجون مامان بزرگ گلم تو رو خدا الکی نگو بیا این مدادو بگیر اسمتو بنویس یا حداقلش یه آ بنویس و هر چقد میگفتی :"قیزم باشارمیان" باورم نمیشد میگفتم فقط یه آ...

یادته برات تخمه آفتابگردون باز میکردم؟یادته موقع خواب همیشه دوس داشتم کنارت بخوابم؟یادته تو عروسیا پای صندوق دونچگا بودی و ما نوه ها و بچه های نوه ها ازت پفک می خواستیم دعوامون می کردی میگفتی:" مگه فقط بیر ایکی دانا مه سیز؟"یا هم میگفتی:"برین یونا اننه گلمانگ."یادته...

اون شب که آروم و خوشگل خواب بودی و منتظر تا فردا صبح بری پیش خاله ها و بابابزرگ میدونی چیا کشیدم؟اون شب همه ی این خاطره ها زنده شده بود واسم.میدونی چقد بهشون حسودیم شد؟حتمآ اونا اونجا برا ورودت جشن گرفتن نه؟حتمآ اومدن پیشوازت نه؟حتمآ شخص اول مهمونی شون بودی نه؟حتمآ کلی خوشحال شدن نه؟حتمآ حرفاتون تمومی نداشت نه؟حتمآ واس هر کدومشون یه سبد مهر و صمیمیت و ناگفته ها سوغاتی دادی نه؟چرا تنها رفتی؟چرا...

میدونی وقتی داشتن میبردنت دلم میخواست سر اون مردای نامرد داد بزنم که کجا میبرینش؟دلم میخواست برم از دستشون بگیرم و قایمت کنم تا پیدات نکنن و نبرنت؟نمی دونم چی مانع بود تا من نرم از دستشون بگیرمت.نه تقصیر من نبود اونا اصلآ اجازه ندادن و تو یه چشم بهم زدن دیدم بردنت! و همین اونا با بیرحمی تمام تنهای تنها گذاشتنو اومدن...

بازم دیگه اشک مجالم نمیده بیشتر از اینا بنویسم ولی کاش می تونستم خیلی بنویسم.چی می تونم بگم جز اینکه ماماجون روحت شاد.

زمان

باز به ساعت روی میز نگاه کردم
هی خواستم که عقربه هایش را بگیرم ولی منصرف شدم
عصبانی شدم
عقربه ها روگرفتم ولی زمان نایستاد
همه را رها کردم
به فکر رفتم با زمان بروم یا با زمان بجنگم
تا مرگ در خانه را زد
ولی باز من مهبوت بودم که جنگیدم یا با زمان رفتم

يه قاب عكس خالي
يه خونه ي سوت و كور
يه دست سردو خسته
يه قلب پر خون و خورد
يه آدم نشسته
كه قلب اون شكسته
يه آدم بي صدا
كه بغض گلو شو بسته
كسي از اون نپرسيد
چرا صدات گرفته
چرا خنده رو لبهات غريبگي گرفته
نه آدمي نه قلبي
نه همدمي نه حرفي
يه بار از اون بپرسه
دلت چرا گرفته؟
چرا دلت گرفته
چشات بارون گرفته
چرا تو دنياي تو
سكوت خونه گرفته
نه هيچ كسي نپرسيد
نه هيچ كسي نفهميد
يه روز تو بي كسي هاش
واسه هميشه خوابيد

مادر

مامان من یه فرشته ست،یه فرشته ی مهربون.حتمآ همه میگین مامان منم فرشته ست!باشه قبول مامان شمام فرشته ست اما مطمئنم مامان من فرشته ترینشونه...

از میان تمام فرشتگان خداوند تنها یکی از آنهاست که خداوند او را به روی زمین فرستاده تا سختی بکشد و عشق بورزد وصمیمی باشد.آنهم زیباترینشان را.میشود تصور کرد که خداوند چقدر عاشق بنده هایش است.
این فرشته زیبا و دوست داشتنی عشقش خاصیت متفاوتی با دیگر عشق ها وعشق ورزیدنها دارد.عشق حقیقیست.بی قید و شرط است.در عشق ورزیدنش جای هیچ بحث و حرفی جای شک و تردید نیست.صدایش بهترین موسیقی دنیاست.آشنا و گرم.خنده هایش نیز دوست داشتی و آشناست.تپش قلب مهربانش در هر زمان آرامش بخش است.قلبی که با تمام عشق می تپد.لبخند هایش زندگی بخش است و بی ریا.هربار نگاهی می اندازد،در نگاهش تنها یک چیز است و بس،عشق!یک عشق حقیقی!
پاک و معصوم،ساده و بی ریا،زیباترین و محبوب ترین فرشته ی خداوند که مقدس ترین نام را خداوند بر او نهاده،

مادر...

خدا

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد.

تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني...

سلام

دوستای گلم سلام
اول از همه خوش اومدین و ممنونم که به وبلاگ من سر زدین.راستش نمی دونم چه جوری شروع کنم،همیشه دوس داشتم یه وبلاگ واس خودم داشته باشم.اما تا الان حسش نبود اگه گاهی هم بود یا تو انتخاب موضوع می موندم یا تو انتخاب اسم وبلاگ.شایدم به خاطر این بوده که هدف برام نامعین بود.البته تو فکر یه وبلاگ ترکمنی هم هستم که ایشالا اگه عمری باقی بود از ماههای آتی شروع می کنم.بگذریم خلاصه دهم امتحانام تموم شد و امشب بر آن شدم تا بدون حساسیت رو اسم وبلاگ سهمم رو از این دنیای مجازی،یه صفحه که با افکار و روحیات من باز شه رو داشته باشم.
Have a Nice Time