کجایی آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا هر چی صدات میزنم هر چی داد میزنم از هیچ جا صدات نمیاد که بگی من اینجام عزیزم.چرا جواب نمیدی؟میدونی خیلی دلتنگتم؟چرا منو از دیدن چشای مهربونت محروم کردی؟دیگه صفای دلت رو واس کیا قسمت قسمت میکنی؟میدونی چند وقته که واسم نگفتی حتی نذاشتی من واست بگم!
الان درست ۱سال و ۹ماه و ۱۳روز و سه چهار ساعته که...
مگه نمیگفتی دوسم داری؟پس چرا رفتی؟چرا حتی نذاشتی ازت خداحافظی کنم؟راستشو بخوای همیشه فکر میکردم قصه ی رفتن واس ما نیست واس بقیه ست اما...
میدونم کار خداست.میدونم قسمت این بوده که بدون تو باشم اما گناه چشمای منتظر و اشکبار من چیه؟چی میشد تا آخر آخر بودی؟اصلآ چرا منو با خودت نبردی؟به خدا اذیتت نمی کردم.لواشک نمی خواستم.شکلات و پفکم نمی خواستم.همه کارامم خودم انجام می دادم حتی همه ی کاراتو...
کاش اون شب بد خاطره نمی اومد.میدونی اون شب از گریه ی زیاد داشت نفسم بند میومد؟میدونی اون شب همه ش منتظر معجزه ی خدا بودم که عزیزم رو دوباره بهم برگردونه؟میدونی دوس داشتم منم با خودت ببری؟میدونی لحظه ها جقدر سنگین بودن؟هستی من تو دنیا بودی...
دلم تنگ شده واس اینکه سرمو بذارم رو پاهات اونوقت نوازشم کنی و بگی چقد دوسم داری.دلم تنگ شده واس اون صدای قشنگت که میگفتی:"تور!قیز دیانینگ کان یاتیان دا در."
یادته کلاس اول که بودم چقد اذیتت میکردم میگفتم ماماجون مامان بزرگ گلم تو رو خدا الکی نگو بیا این مدادو بگیر اسمتو بنویس یا حداقلش یه آ بنویس و هر چقد میگفتی :"قیزم باشارمیان" باورم نمیشد میگفتم فقط یه آ...
یادته برات تخمه آفتابگردون باز میکردم؟یادته موقع خواب همیشه دوس داشتم کنارت بخوابم؟یادته تو عروسیا پای صندوق دونچگا بودی و ما نوه ها و بچه های نوه ها ازت پفک می خواستیم دعوامون می کردی میگفتی:" مگه فقط بیر ایکی دانا مه سیز؟"یا هم میگفتی:"برین یونا اننه گلمانگ."یادته...
اون شب که آروم و خوشگل خواب بودی و منتظر تا فردا صبح بری پیش خاله ها و بابابزرگ میدونی چیا کشیدم؟اون شب همه ی این خاطره ها زنده شده بود واسم.میدونی چقد بهشون حسودیم شد؟حتمآ اونا اونجا برا ورودت جشن گرفتن نه؟حتمآ اومدن پیشوازت نه؟حتمآ شخص اول مهمونی شون بودی نه؟حتمآ کلی خوشحال شدن نه؟حتمآ حرفاتون تمومی نداشت نه؟حتمآ واس هر کدومشون یه سبد مهر و صمیمیت و ناگفته ها سوغاتی دادی نه؟چرا تنها رفتی؟چرا...
میدونی وقتی داشتن میبردنت دلم میخواست سر اون مردای نامرد داد بزنم که کجا میبرینش؟دلم میخواست برم از دستشون بگیرم و قایمت کنم تا پیدات نکنن و نبرنت؟نمی دونم چی مانع بود تا من نرم از دستشون بگیرمت.نه تقصیر من نبود اونا اصلآ اجازه ندادن و تو یه چشم بهم زدن دیدم بردنت! و همین اونا با بیرحمی تمام تنهای تنها گذاشتنو اومدن...
بازم دیگه اشک مجالم نمیده بیشتر از اینا بنویسم ولی کاش می تونستم خیلی بنویسم.چی می تونم بگم جز اینکه ماماجون روحت شاد.