ديشب كه از مهوني برگشتم مهوني دوم هم تو خونه بوده و بعد افطار دخترخاله ها هم اومده بودن. نشستيم و تا ديروقت از هر دري صحبت شد از خاله جون گرفته تا خواستگاري و عروسياي ده پونزده سال پيش و دزدي ها و شروري هاي چند روز اخير و زنجيره وار رسيد تا به ترس از تو خيابون راه رفتن و مواجه شدن با آدماي آنرمال و خلاف و ... . و اينكه چرا هر چي آدم بد ه تو دنيا من باهاش مواجه ميشم.چه تو خيابون و چه جاهاي ديگه.بعدشم داشتم توضيح ميدادم كه من وقتي دارم تو خيابون راه ميرم اگه خلوت باشه احساس ميكنم كه الان مثلآ اون آقاهه كه داره با موتور رد ميشه با يه چاقو مياد سراغ من!(با توجه به شنيده ها از اطراف) يا اينكه سوار تاكسي هاي خط دار هم اگه شدم و باقي راه رو تنها شدم پياده ميشدم و سوار يه تاكسي ديگه تا رسيدن به مقصد ميشم.البته اين اواخر اينجوري نيست.يااينكه تمام مسيراي يكقدمي رو هم با بابا يا آژانس ميرم و... .
كه:
يكي شون كه خيلي سطح معلوماتش و مطالعاتش گسترده ست گفت:
علت تو همين توضيحاتيه كه بعد سوالت گفتي.كتاب "راز" رو بخون به جوابت ميرسي! قبلآ هم اسم كتاب رو شنيده بودم ولي براي تهيه ي اون اقدامي نكرده بودم. گفت :كتاب راز ميگه كه :
"چیزی به نام سرنوشت وجود ندارد و همه امور و اتفاقات زندگی انسان تحت کنترل ذهن اوست.هر
چیزی را چه ببینید چه به خاطر آورید و چه تصور کنید، هر چیزی که روی آن
متمرکز شوید را به سوی خود جذب می کنید. و هرگاه این تمرکز همراه با
احساسات شدید باشد جذب آن سریع تر خواهد بود."
ان شالله در همين نزديكيها تهيه خواهم كرد.البته اي-بوكش تو اينترنت واس دانلود هست.