دل شكسته

شیشه ای می شکند ...

 
یک نفر می پرسد...

چرا شیشه شکست؟

 
مادری می گوید...

شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...


باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد،

 
شیشه پنجره را زود شکست.

 
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرورشکست،

 
عابری خنده کنان می آمد...

 
تکه ای از آن را بر می داشت...


مرحمی بر دل تنگم می شد...

 
اما امشب دیدم...

 
هیچ کس هیچ نگفت،

قصه ام را نشنید...

 
از خودم می پرسم

آیا ارزش قلب من از شیشه  پنجره هم کمتر است...

آن که هنوز زنده است ، نگوید: ((هرگز))،

آنچه ثابت و برجاست

ثابت و برجا نیست

دنیا،این چنین که هست ، نمی ماند.







تصمیم......

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد.اگر شما از اعماق قلبتان

تصمیم به انجام کاری بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید .

مانع "ذهن" است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید .

اگر قـدر ثانیـه‌های بدون بازگشت را میدانستید و از قلـه‌های

باشکوه موفقیـت چیـزی شنیده بودید،هیـچ گاه...برای در چالـه

مانده ، چـاه را توصیـف نمی کردید...
 

آیرا...myminds

یه روز زمستونی بود!چه حس و حالی داشتم!و با چه حساسیتی اسم ها رو انتخاب کردم myminds....آیرا... انگار که میخواستم اسم بچه م رو انتخاب کنم.و چقدم دوسشون داشتم.مث اینکه هر چیزی دورانی داشته!حالا نه آنچنان حسی دارم  به آیرا و  نه myminds (وبلاگم)but  افکار خودم به قوت خودش باقیست.

تو این گیر و دار زندگی حتی فکرم هم نیومده که 12 بهمن یه سال از شروع وبلاگم گذشته , واللا قصد داشتم همون روز یه آپ داشته باشم.


روزها رفت و گذشت

و در اندیشه آمدنت

لحظه ها طی شد و مرد

ونگاهم هر روز

باز هم با همه شوق

کوچه ها را پائید...

هستی ام لحظه دیدار تو بود

که تو با یک لبخند

در بهاری پرشور

و زراهی که شقایق میرفت

واز آن زاویه روشن دور

که کبوتر ها باز

زیر امواج مسی رنگ غروب

می گذشتند غمگین و آرام

میرسیدی از راه...

روزها رفت و گذشت

و نگاهم هر روز کوجه ها را پائید

و دلم باز گواهی میداد

که تو یک روز  ز راه میایی

و بهار آمد و رفت

و خزان باز زمستان آورد

سایه ها راه مرا بستند

و به من نعره زدند که تو

از راه نخواهی آمد

دل من از غم دنیا پر شد

بعد از آن بی تو هنوز

دیده ی منتظرم با همه شوق

راه را مینگرد...

دریغ...

(از این فقط خوشم اومد ،باقی برداشت ها با خودتون)