یه روز زمستونی بود!چه حس و حالی داشتم!و با چه
حساسیتی اسم ها رو انتخاب کردم myminds....آیرا... انگار که میخواستم اسم
بچه م رو انتخاب کنم.و چقدم دوسشون داشتم.مث اینکه هر چیزی دورانی
داشته!حالا نه آنچنان حسی دارم به آیرا و نه myminds (وبلاگم)but افکار
خودم به قوت خودش باقیست.
تو این گیر و دار زندگی حتی فکرم هم نیومده که 12 بهمن یه سال از شروع وبلاگم گذشته , واللا قصد داشتم همون روز یه آپ داشته باشم.
روزها رفت و گذشت
و در اندیشه آمدنت
لحظه ها طی شد و مرد
ونگاهم هر روز
باز هم با همه شوق
کوچه ها را پائید...
هستی ام لحظه دیدار تو بود
که تو با یک لبخند
در بهاری پرشور
و زراهی که شقایق میرفت
واز آن زاویه روشن دور
که کبوتر ها باز
زیر امواج مسی رنگ غروب
می گذشتند غمگین و آرام
میرسیدی از راه...
روزها رفت و گذشت
و نگاهم هر روز کوجه ها را پائید
و دلم باز گواهی میداد
که تو یک روز ز راه میایی
و بهار آمد و رفت
و خزان باز زمستان آورد
سایه ها راه مرا بستند
و به من نعره زدند که تو
از راه نخواهی آمد
دل من از غم دنیا پر شد
بعد از آن بی تو هنوز
دیده ی منتظرم با همه شوق
راه را مینگرد...
دریغ...
(از این فقط خوشم اومد ،باقی برداشت ها با خودتون)