مانند آسمان باش، یا با خورشید و روز، یا با ماه وشب 

                                                       با هر دو نمی توان بود

 جمله ای بود خطاب به خودم،اهدافی رو انتخاب کنم که همگی تو یه مسیر باشن و همسو! و... .


وبلاگ دوستان رو که دیدم ،از مدرسه نوشته بود و خاطراتش!اتفاقآ من هم همین چند روز پیش جشن عبادت خودم رو برا همکارم تعریف کرده بودم،چه روز سختی بود...!حالا تعریف از خودم نباشه چون دختر خوبی بودم و الانم هستم و با انضباط و معدل ۲۰ و و و...خانوم ها همه دوسم داشتن و به اصرار یا بهتر بگم اجبار یکی دو تا از مسئولین ،من کمرو و ساکت رو گذاشتن تو نقش دختر بچه پاک و معصومی که به سن تکلیف رسیده بود و اسمش هم مریم بود!خیلی برام سخت بود،چون همیشه تو گروه سرود بودم اما گروه نمایش همون یک بار و اون هم به اجبار! اولیا هم اومدن و من با اعتماد به نفس کامل رو صندلی خواب بودم و وقت اذان صبح بود و من درگیر بین وسوسه های شیطان که میگفت مریم جون بخواب،امروزو اشکال نداره و اینا و راهنمایی های فرشته ی سفید پوشی که میگفت مریم جان عزیزم پاشو وقت نمازه،تو دیگه بزرگ شدی به سن تکلیف رسیدی و... .یادش به خیر!الانم سحر هستش و من آماده و منتظر تا اولین الله اکبر بگن و نمازمو بخونم و بخوابم!چون مامی میگه قبل اینکه اذان بگن نماز نخون گناهه!بازم یادش به خیر  همون روز گفتن هر کی وسیله ای برا پذیرایی بیاره و خانم ناظم صدام کرده بود دفتر،گفت مامانت بشمه رو خیلی خوب درست میکنه و به مامان بگو برا اونروز تو بشمه بیاری!(نمیدونم چی مینویسن بشمه یا پشمه؟؟۸۰ بار تکرار کردم معلوم نیس خودم چی چی میگم؟)

اذان هم گفتن ،برم بخونم ،اما بزرگ نشده بودم فقط به سن تکلیف رسیده بودم،چون الان هم کوچولوام بر خلاف تعداد سالهای عمرم!قامت رو هم گفتن!

پاینده باشید.